یکی از اقوام، امسال آزمون ورودی جامعه الزهرا شرکت کرده. از دیشب نتایج را روی سایت زده اند. من که شماره داوطلبی اش را ندارم. می ماند اطلاعات شخصی که فقط شماره شناسنامه اش سخت است. توی عکس هایم گشتم دیدم یک بار از کاغذی عکسی گرفتم که شماره شناسنامه ایشان هم داخلش افتاده بود. البته یکی دو شماره اش ناخوانا بود و ترجیح دادم به جای آزمون و خطا زنگ بزنم از خودش بپرسم که قبول شده یا نه!
یادم افتاد به چند سال پیش و کنکور کارشناسی سازمان سنجش. خیلی مشتاق ( بخوانید فضول!) بودم رتبه همکلاسی هایم را بدانم. کافی بود شماره شناسنامه شان را داشته باشم تا کارنامه کامل همه شان را از سایت دربیاورم. حالا من چکار کردم؟ سه تا آزمون جامع سنجش بود که تقریبا یک ماه قبل از کنکور برگزار می شد. توی این آزمون بچه های مدرسه مان یک جا امتحان داشتند و طبعا شماره صندلی ها هم پشت سر هم بود. من از شماره صندلی خودم شروع کردم به امتحان کردن. تقریبا 20 تا شماره بالا و پایینش را چک کردم؛ کارنامه کنکور آزمایشی همه بچه ها را دیدم و شماره شناسنامه شان را البته.
دیگر موقع اعلام رتبه های کنکور اصلی سنجش راحت بودم. اسم و فامیل و شماره شناسنامه همه را زدم و رتبه ها را در آوردم. بهترینشان ندا بود. دو سه تا از عمومی ها را صد زده بود. رتبه اش هم بدون سهیمه 300 شد. بعدها شنیدم معماری دانشگاه تهران خواند.
چهارشنبه از نرم افزار متلب امتحان دارم. باز هم آخر ترم شد و من آرزو به دل ماندم که یک درس را برای خودم و خودش و نه به خاطر نمره خوانده باشم. به دلم ماند که برای دل خودم پروژه تعریف کنم و متعهد شوم تا آخر ترم تمامش کنم.
نرم افزار متلب را اضافه کنید به فهرست سی شارپ و تری دی مکس و فلش و اس کیو اِل و جاوا و هر برنامه و نرم افزاری که چنگی بهش زدم ولی به انجام نرساندم.
یک روز داشتم با ذوق و شوق برای برادرم از آرزوهایم می گفتم. آرزو دارم روزی برسد که درس و مشق و کار نداشته باشم، فقط خانم خانه باشم، کتاب بخوانم، برنامه نویسی کنم و بافتنی ببافم.
مادر -با پنجاه و خرده ای سن- همینطور که داشت ظرف ها را جمع می کرد از آشپزخانه رو به من گفت:«ما یک عمر منتنظر همچین روزی بودیم و هیچ وقت نیامد!»
دوست دارم که به تجربه مادرم ایمان بیاورم؛ اما نمی توانم از آرزوی آن روز طلایی هم دست بکشم.
ایستگاه اول بود. برادرم کارت داشت. برای من بلیط یک طرفه گرفت. همه مثل آدم های متشخص دستشان را کنج جیب کرده و عینک آفتابی بالای سر گذاشته، آدامس می جویدند و افق دوری را دید می زدند.
مترو داشت نزدیک می شد. نفس عمیقی کشیدند؛ سینه سپر کردند؛ کیفشان را محکم گرفتند و چند متری تکان خوردند تا جلوی در مترو تنظیم شوند.
درب های مترو که باز شد... ناگهان همه به سمت در مترو هجوم آوردند. زمین می لرزید. یک نفر خودش رفته بود و کیفش مانده بود. صدای نعره مردانه ای به آسمان رفت. هرکس به محض ورود خودش را روی صندلی می انداخت و سُر می خورد تا به نفر بعدی بخورد. چشم به هم زدنی همه صندلی ها پر شد.
ما هم آرام به کنجی خزیدیم.
آدم های متشخص پایشان را روی پا انداختند، هدفون موبایل را توی گوش جاسازی کردند و لابد آهنگ خارجی هم گوش دادند.
دیشب زنگ زدم به همسر که زودتر به خانه برگرد.

اگر بدانی...
این درخت توت کوچه مان ثمر داده.
توت های سرخ و آبدارش دارند نقش زمین می شوند.
زودتر برگرد که یک سبد توت بچینیم.
آخر من دستم نمی رسد!