امروز آخرین قسمت سریال «قفسی برای پرواز» را دیدم. همیشه دوست داشتم ببینم و همیشه هم فراموش می کردم. یعنی اصلا غیر از مختارنامه - که یکی دو هفته یادم رفت ببینم- بقیه سریال ها را همیشه یادم می رود!
دو سه قسمت بود که ریحانه زنگ می زد و شروع سریال را یادآوری می کرد.
دیشب قسمت آخرش بود که امروز عصر تکرارش را دیدم.
همین دیگر! خواستم بگویم دیدم
دیدم ولی انتظار نداشته باشید هنوز از «جنگ» چیزی فهمیده باشم. جنگی که سرزده مهمان شود و از خانه بیرونت کند. عزیزانت را ببلعد. مالت، جانت، همه چیزت. اینها ساده ترین پیامدهای جنگ تحمیلی برای مردم عادی بوده.
من نسبت به قضیه جنگ تحمیلی و شهادت احساس پوچی می کنم! یعنی اصلا نمی توانم رابطه برقرار کنم. جنوب که رفته بودیم همینطور نگاه می کردم و حتی نمی توانستم به موضوع خاصی فکر کنم. خب مطلب زیاد خواندم و شنیدم و شاید هم گفته باشم؛ اما توخالی ام نسبت به جنگ.
انگار مثل «مرگ» است. تا تجربه اش نکنی درست نمی فهمی.
بحمدلله و المنه چند وقتی است که از عدم شرکت در هر برنامه و همایشی غصه ام نمی شود. خاصه برنامه های وبلاگی و اینترنتی!
حتی ازینکه نتوانستم در برگزاری فلان برنامه -که شاید مفید بوده الله اعلم- مشارکت کنم هم غم به دل راه نمی دهم.
آدم اگر بخواهد کاری کند باید خودش پیش قدم باشد. طرحش با خودش، آدمش با خودش، تا آخر هم پای کار باشد. شده دم در بایستد، تا کمر خم شود و خوش آمد بگوید.
خسته شدم از بس برای کار ِ- به اصطلاح- فرهنگی مردم چایی ریختم و پزش را کس دیگری آمد! انتقاداتش را ما شنیدیم و کس دیگری برای مصاحبه پشت میکروفن رفت. قلمش را ما زدیم و کس دیگری روی سِن تمجید شد.
خسته شدم از کارهایی که خسته ام می کرد.
رسیدم به اینکه این کارها برای ما فرهنگی است برای بقیه اقتصادی یا ارتقای جایگاه اجتماعی.
ما یعنی یک قشر مستعضف بچه مذهبی پاپتی که چار کلاس درس خواندیم و متاسفانه همه خلأهای فرهنگی جامعه را می دوزیم به کم کاری خودمان. بعد اینقدر پادویی می کنیم که خسته می شویم و می بُریم.
من البته نبُردیم. ترجیح می دهم به جای اینکه برای کار فرهنگی مردم چایی بریزم فعلا برای همسرم چایی بریزم و درس بخوانم.
* این نوشته کلی مخاطب خاص دارد!
مادر شوهرم معتقد است کله پاچه فقط در روزهای بارانی می چسبد! حالا بارانی هم نبود اشکالی ندارد، ظل آفتاب نباشد!
به کله ی بیرون هم اعتقاد ندارند. خودشان بار می گذارند. کله پاچه برای شام که سنگین است، می ماند ناهار و صبحانه. البته ما خودمان همیشه یا صبحانه می خوردیم یا افطار. اما بعد از ازدواج فهمیدم می شود وعده ی ناهار هم باشد.
خلاصه باید شانس داشته باشی که روز کله پاچه خورانت باران هم بزند!
من کله پاچه را دوست دارم مثل سیب سرخ که دوست دارم، مثل زردآلو های باغ، مثل نان و پنیر و سنگک تازه، مثل هر غذای خوشمزه ی ایرانی.
مثل این دخترهای فیس و افاده ای هم نیستم که تا در قابلمه بلند شد بینی ام را بگیرم، غرولند کنم و منت بگذارم یک لقمه قورت بدهم. نه! صبحی که کله پاچه داشته باشیم شبش از خوشحالی خواب ندارم.
اصلا فکر نمی کنم این لقمه ای که دارم می پیچم کجای حیوان زبان بسته بوده و شاید یک روزی با این پاچه راه می رفته و با این زبان می خورده و با این چشم می دیده و چقدر که ما انسان ها سنگ دل هستیم. چشمم را می بندم و لقمه را بالا می دهم! البته حساب چشم را جدا کنید! من روی چشم حساسم. چون با چشم خودم ماجراها داشتم از عینک و لنز و عمل.
مشتری کله پاچه هستم اما اصولی و تمیز می خورم. شلپ شولوپ کردن و با دست خوردن توی کارم نیست. کله را خشک می خورم، از آب و تیلیتش خوشم نمی آید. خیلی تمیز دو زانو می نشینم و لقمه کوچکی می گیرم. بعد سعی می کنم فقط به کله پاچه فکر کنم و به آرامی لقمه را بجوم. بعد از هر لقمه هم دور دهانم را با دستمال تمیز می کنم.
از جزئیات کله پاچه خیلی نمی دانم! اسم قسمت های مختلفش را هم. همیشه باید یک نفر باشد که تکه هایش را نشانم بدهد و بگویم کدام ها را می خواهم. اسمشان را ندانم بهتر است! قبل از ازدواج پدرم مسئول تقسیم کله پاچه خانه مان بوده و حالا مادرشوهرم.
در خانواده پدری ام فقط من و پدر و برادر کوچکم پایه ی کله پاچه هستیم. مادر و خواهر که حسابی بد دل هستند به شکل و قیافه اش! نمیدانم چطور به آنها نبردم. مجبورم در این مورد بروم در جبهه ی آقایان!
برادر کوچکم خیلی صبح ها به قول خودش «کله می زند» بعد می رود کلاس. یک روز گفت عطیه! امروز داخل کله ای یک خانوم دیدم. از آن روز به من قول داده یک روز ببرتم بیرون «کله بزنیم» یک روز هم البته با همدیگر کنسرو کله پاچه خوردیم و لذت بردیم.
امروز صبح مادر شوهرم «زبان» گوسفند مرحوم را دو قسمت کرد و گذاشت داخل کاسه ی من و خواهر شوهرم. رو به همه گفت: «این زبونم برای این دو تا بی زبونا»!!!
پیامبر اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) فرمود:
سه طایفه از زنها هستند که عذاب قبر از آنها برداشته شود و با حضرت فاطمه دختر حضرت محمّد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) محشور میشوند؛
دیلمی، حسن بن ابی الحسن،ارشاد القلوب (ترجمه رضایی)، ج1، ص 413، انتشارات اسلامیه، تهران، 1377ش.
شش هفت سالی می شود -شایدم بیشتر- که مادرم هر سال روز شهادت امام هادی - علیه السلام- روضه می گیرد. می گوید این امام غریب افتاده. حاجت می خواهد. حاجت می دهد. خوب هم می دهد!
تکلیفِ هر سال من هم این است که روز قبل از روضه بروم اینترنت مداحی درباره امام هادی پیدا کنم و قبل از شروع روضه وقتی مهمان ها تک و توک می آیند پخش کنیم. هر سال هم می گردم و مورد خاصی پیدا نمی کنم.
یک سال مأمور شدم بروم یک پارچه نوشته درباره این امام بزرگوار بخرم که هر سال موقع روضه نصب کنیم. از همین هایی که یا حسینش فراوان است.
پرسان پرسان رسیدم به طبقه دوم یک ساختمان قدیمی در خیابان ارم، ساختمانی بین دو تا از درهای ورودی حرم حضرت معصومه. اینقدر آن قسمت شهر تراکم جمعیت و پوستر و تبلیغات زیاد است که هیچ چیزی به چشم نمی آید. همه مغازه ها آدرس آنجا را می دادند و می گفتند مرکز عمده فروش پارچه نوشته های مذهبی قم آنجاست.
تنها بودم. کمی هم ترسیدم البته. سر ظهر بود. از پله های باریک و تاریک ساختمان بالا رفتم. یک حجره کوچک بود که داخلش پر بود از پارچه و سربند و اینجور چیزها. اگر اشتباه نکنم فروشنده اش پیرمرد بود. شاید هم چند مغازه بود آنجا. درست یادم نیست. کم کم یخ ِ ترسم باز شد و گفتم پارچه نوشتی درباره امام هادی می خواهم. هر چه گشت و گشتم و گشتیم چیزی نبود.
غریبی این امام، مال امروز و دیروز نیست. هتاکی بعضی ها هم یک شبه بالا نزده.