من از همینجا به زهرا اچ بی عزیز یک خسته نباشید حسابی عرض می کنم. هرجا که می روم هست! پای مطالب شیر شده ی گوگل ریدر یکی در میان نظرات زهرا هست. هر مطلبی که بخواهم لایک بزنم قبلش لایک زده. یک تنه وبلاگ می نویسد و هیچ حرفی را بی جواب نمی گذارد.
نکته ی جالب قضیه اینکه پرونده ی همه را هم حفظ است! جرأت داری بگو «آخ»! فوری سابقه ات را رو می کند که تو پارسال در فلان مطلب وبلاگت خط سوم منکر «آخ» شده بودی!
والا ما که دو سه سالی وبلاگ نوشتیم بعد نیروی کمکی آوردیم. یک سالی به همین منوال سر شد تا الان که نیروی کمکی هم دارد درجا می زند. انتقاد و فحش و بد وبیراهم که برمان نازل شود تا هزار تای اول را تاب می آوریم... هزار و یک که شد عطایش را به لقایش می بخشیم و می گذاریمشان به مخاطب فرضی فحش بدهند! یعنی اینقدرها اینترنت برایم مهم نبوده که تا آخر خط را بیایم، که اعصاب و آرامشم را فدایش کنم ( اصلا هم که فدا نشده!!)
اما ماشالا به این دختر که با این پشتکار و انگیزه چارچشمی همه چیز را می پاید. دو روز سفر برود عدم فعالیتش حسابی محسوس است.
خلاصه اینکه دوربین مخفی زهرا اچ بی همه جا همراه شماست.
خب بابا تشویق کنید دیگه! چرا ما یاد گرفتیم فقط در مواقع بحران به هم روحیه بدهیم؟
این گوگل کروم کوچک شده ی نه صفحه ای که بیشتر از همه بازدید داشتم را توی صفحه خانگی نشانم می دهد.
یکی ش صفحه ی فیلترینگ هست.
روم سیاه!
دیروز همسر به سفر کوتاهی رفت. برای اینکه تنها نباشم ریحانه مهمانم شد. یادم می آید وقتی بچه مدرسه ای بودیم چقدر کلاس داشت اگر کسی خواهر بزرگتری داشت که خانه اش میرفت، عروسی اش بود یا حتی دانشجو بود! خواهر کوچکتر پیش بقیه همکلاسی ها کلی قیافه می آمد که بعله ما اینیم دیگه! همچین خواهر بزرگی دارم که نگو! حالا هرچی فکر می کنم چطور خواهر بزرگ داشتن مایه ی تفاخر می شود نمی فهمم.
ریحانه یازده سال از من کوچکتر است. گاهی برایش مادری می کنم، گاهی خواهری و گاهی هر دو بچگی می کنیم!
این چه رسم مزخرفی هست که ده روز قبل ِ شهادت به استقبالش می رویم و بعد که خیالمان راحت شد فلان معصوم شهید شده لباس عزا را کنار می گذاریم و صدای طبل و آواز صدا و سیمای کذایی مان به هوا می رود؟ ها؟