راه و ماه

زیر پوست زندگی متأهلی

راه و ماه

زیر پوست زندگی متأهلی

خروس بی محلِ محله

خانه ی ما آپارتمان کوچکی در مرکز شهر است. اینجا محله ای قدیمی بوده که طی ده سال گذشته دانه دانه خانه هایش را کوبیدند و بالا آوردند. دو طرف خیابان را آپارتمان های پنج و شش طبقه پوشانده؛ طوری که آسمان به سختی پیداست. 

یک طرف خیابان، آپارتمان ها در از حیاط هستند و طرف دیگر در از ساختمان. پنجره ی هر واحد به واحد سمت دیگر خیابان در همان ارتفاع باز می شود. ترافیک بیداد می کند. مدام صدای بوق و دزدگیر ماشین و جیغ و ویغ بچه می آید.

از آن محله ی قدیمی و آدم هایش فقط یک خانه در همسایگی آپارتمان ما مانده. از پنجره ی تراس که نگاه می کنم درخت نارنج پرپشتی را می بینم که نصف حیاط را سایه انداخته، حوض کوچکی در وسط حیاط که خیلی رنگ آب نمی بیند و این روزها...

این روزها خروس بی محلی هم به این محله اضافه شده!

آقای خروس با خانوم بچه ها پای همان درختِ نارنج، لانه کرده اند. وقت و بی وقت هم می زند زیر آواز! اولش فکر می کردیم چه چه خروسانه فقط مال دم صبح است؛ اما فکرش را بکنید ساعت ده شب آدم در آپارتمان نقلی اش نشسته باشد و مشغول تماشای تلویزیون، در میان صدای همیشگی بوق و ترمز ماشین یک خروس بی محل بزند زیر آواز که بله... قوقولی قوقووووو


یعنی روح آدم شاد می شود!


واسونک

ما و اقوام وابسته معمولا توی عروسی هایمان بزن و برقص نداریم. «بزن» یعنی هرنوع ارکستر و موسیقی و دف و تنبک ( قابلمه و سطل پلاستیکی بلا مانع است!) «برقص» هم یعنی انواع رقص هایی که اسمشان را نمی دانم از زن و مرد و کودک گرفته تا عروس حتی.


این وضعیت برای خیلی ها باورناپذیر است. بارها شده که توی دانشگاه یا آرایشگاه صحبت مراسم عروسی پیش آمده و به راحتی می شد گیج شدن مستمعین را فهمید از مدل عروسی های ما. سوال اصلی شان هم این است:« اگه آهنگ و رقص ندارید پس چکار می کنید؟! »


خب ما علاوه بر اینکه تا لق شدن فک، حرف می زنیم و میوه و شیرینی می خوریم و مدل مو و لباس برای مراسم های بعدی انتخاب می کنیم، خودمان هم گرداندن مراسم را به عهده می گیریم. بعضا پیش آمده که مراسم ازدواج با مناسبتی مذهبی همزمان باشد و مداحی داشته باشیم؛ اما اغلب خودمان «واسونک» های شیرازی می خوانیم.


واسونک چیست؟

اشعاری از زبان افراد مختلف درباره ازدواج از زمان خواستگاری و نامزدی گرفته تا حنابندون و آرایشگاه و شب ازدواج و پاتختی و پاگشا و کذا. اصل اصلش واسونک باید بر وزن این شعر معروف باشد: جنگ جنگ ساز میاد و از بالوی شیراز میاد/ شازده دوماد غم مخور که نومزدت با ناز میاد.


اینها تعریف علمی نبود. شناختی بود که سینه به سینه از بزرگان به ما ارث رسیده. واسونک های شیرازی برای حفظ اصالت باید شُل و وارفته خوانده شوند! البته در ورژن های جدیدتر و با خوانندگی دختران امروزی می شود کمی ریتمش را تند کرد.


اولین بار حدود ده سال پیش بود که در عروسی یکی از اقوام با این پدیده آشنا شدیم. چندتا واسونک حفظ شدیم چند تایی هم نوشتیم تا به خاطر بسپاریم. کم کم شروع کردم به جمع آوری واسونک ها. مفتخرم توی فامیل من اولین کسی بودم که جزوه ی واسونک های شیرازی را تهیه و تدوین کرده بودم و هرکس عروسی در پیش داشت برایش ایمیل می کردم!


چندی پیش که مراسم ازدواج برادرم بود یک کتابچه پر از واسونک خریدیم و روزهای قبل از مراسم با دختران فامیل همخوانی می کردیم. خوبی واسونک خوانی این است که حضوری فعال می طلبد. مثل موسیقی و ارکستر نیست که منتظر شروعشان باشیم تا مراسم حال و هوایی پیدا کند. 


برای واسونک خواندن باید انگیزه بالایی داشت. باید حداقل یک گروه سه نفره باشید؛ قبل از مراسم شعرها را با هم هماهنگ کرده باشید و یکی دو نفر کِل بزنِ نفَس دار کنارتان باشد. اگر یک نفر هم به سینی یا میزی بکوبد گروهتان تکمیل است دیگر. بعضی واسونک ها انتقادی و تلخ است حتی. بعضی ها در اوج شادی و برخی نهایت تواضع برای خانواده مقابل.


ما توی شیراز به خانواده عروس می گوییم یارون عروس و به خانواده داماد هم یارون دوماد. اگر یارون دوماد هستید و شانس بیاورید یارون عروس هم گروه پایه ای برای واسونک خوانی داشته باشد خیلی خوشبخت هستید. چون حالا می توانید شعرهای جواب دادنی بخوانید.


مثلا شما می خوانید: نون و پنیر آوردیم، دخترونو بردیم

یارون عروس: نون و پنیر ارزونی تون، دختر نمی دیم بهتون

یارون دوماد: طشت طلا آوردیم، دخترتونو بردیم

یارون عروس: نون و پنیر، طشت طلا ارزونی تون، دختر نمی دیم بهتون

و خلاصه اینقدر خانواده عروس ناز می کنند که نگو! اما وقتی می گوییم آقا دومادو آوردیم دخترتونو بردیم دیگر پاسخی نمی ماند!


خیلی از واسونک ها به رسم و رسومات قدیم اشاره دارد. می شود سلیقه ای آپدیتشان کرد. مثلا اسب و درشکه را می کنیم بنز و تویوتا!


برای ازدواج برادرم هر دو خانواده، گروه واسونک خوانی شان تکمیل بود. ما یک کاغذ بزرگ دستمان بود و همه خم شده بودیم روی کاغذ تا هماهنگ بخوانیم. یارون عروس دو سه تا جزوه کپی کرده بودند. بعد سردسته شان که فاطمه بود مدیریت می کرد و مثلا می گفت بچه ها صفحه ی 2! 


واسونک خوانی به خاطر اشعار زیبا، حضوری فعال و آهنگی آرام و دلنشین همیشه برایمان مایه ی شادی و انرژی بوده. خیلی وقت ها مراسم تمام می شود و شعرهای ما نه!

البته می دانم هنوز خیلی ها برایشان سوال است که آیا ما توی مراسم هایمان روضه می گذاریم و با چادر مشکی می نشینیم؟!!


توی این لینک چند تا واسونک نوشته شده؛ اما اغلبِ اوزان و بعضی کلماتش اشتباه است. کلیاتش صحیح. محض آشنایی فقط

به پیشواز عید

دارم خانه را مثل خانه تکانی عید، تر و تمیز می کنم.

به نظرم ما مسلمان ها باید تغییر مبدأ عید بدهیم. 

خانم ها در عید فطر و غدیر خانه تکانی کنند.

مردها در این دو روز عیدی بدهند.

بچه ها لباس نو بپوشند.

خوبی ازدواج این است که می شود بعضی رسم ها را خودت رسما پایه گذاری کنی!

اسب بال دار، چادر کش دار

پنج تا زوج جوان بودیم. خانم ها چادری، مردها طلبه یا روحانی. بعد از راهپیمایی روز قدس قرار شد برویم جایی اطراف شیراز برای اسب سواری. خیلی ناگهانی و بدون زمینه قبلی بود. فکر می کردیم مردها می روند اسب سواری و ما هم توی سایه می نشینیم و ذوقشان را می کنیم!

حدود ده تا اسب توی اصطبل بود. مردها رفتند اسب ها را زین کنند. یادم نمی آید آخرین باری که از نزدیک اسب دیدم کی بود! تنها باری هم که خاطر دارم سوار شدم بیشتر از 5 سال نداشتم. تخت جمشید بودیم و یک بلوز شلواز قرمز و سر بی حجاب! از عکسش اینها را می دانم.


از اصطلاحات اسب سواری فقط زین و افسار و رکابش می دانم. یکی دو تا اسب زین شد و آوردنشان توی گود. غیر از یک نفر که سابقه دار بود و خوب اسب می راند! بقیه یکی یکی سوار می شدند و شانسان را امتحان می کردند. با اسب که خوب تا نمی کردند او هم بدقلقی می کرد. بدمسیر می رفت. لج می کرد. پایش را به زمین می زد. اما بلدترمان که سوار می شد خوب می تاخت!


نوبت خانم ها رسید. فکرش را نمی کردم اصلا. اول از همه خانم آقای سابقه دار سوار شد! ظاهرا خانوادگی سابقه اسب سواری داشتند. ما هم شیر شدیم سوار شویم. البته خانم ها اول می رفتند روی یک صندلی بعد زین. یک نفر هم افسار اسب را می گرفت و دور زمین می گرداندشان. در همین حد فقط! مردها اما با پایشان به اسب می زدند، چپ و راست می بردندش، آقای اسب همکاری می کرد گردی هم بلند می کردند.


نمی خواستم سوار شوم. از پارسال که آمدم خودی نشان دهم، شجاعانه تفنگ دست گرفتم، بدون آموزش خاصی شلیک کردم و قنداق تفنگ را کوباندم پای چشمم دیگر توبه کرده بودم! اصلا به همان شخصیت زن محجوب، کم توقع و ترسو راضی تر بودم تا اینکه بخواهم یک هفته به خاطر بادمجان پای چشم و حرف و ناحرف مردم خودم را توی خانه قایم کنم!


همه اش تقصیر خانم حاج آقا بود که اول سوار شد! بعد کم کم پچ پچ ها توی گوشم شروع شد که عطیه اگه سوار نشی می گن ترسیدی ها! خب بگن! زن لازم است ترسو باشد اصلا. بعضی وقت ها زیادی سینه سپر می کنم و از خودم جسارت به خرج می دهم. آخرش هم می شوم یک مرد ناقص که نه جسارت کافی را دارد نه متانت زنانه!


صندلی و اسب را طوری تنظیم کردیم که موقع سوار شدن در زاویه دید مردان نباشیم. خانم حاج آقا دستم را گرفت. یک پا روی رکاب و پای دیگر آن طرف زین. گفتند باید سینه ی پای توی رکاب باشد تا اگر خدای نکرده افتادم پایم توی رکاب گیر نکند و تمام قد بیفتم. 


بسم الله! خانم حاج آقا افسار اسب را گرفت و آرام دور محوطه دور زدیم. خوب بود. تجربه ای ملایم و جدید. آخر خط که رسیدم از همسرم خواستم از من عکس بگیرد. دیدیم بد نیست حداقل برای عکس خودم افسار را دست بگیرم. اطراف صحنه را خالی کردیم و افسار را گرفتم دستم. ژست اسب سواری گرفتم و چیلیک!

آقای اسب که ژستم را باور کرده بود شروع کرد به قدم زدن. خواستم بترسم گفتند نترس! بند راست افسار را بگیر که برود سمت راست. چپ را بگیرد که سمت چپ برود. گفتم یک دفعه بگوییم افسار همان فرمان هست دیگر!


آرامشم را حفظ کردم. داشتم اسب را پارک می کردم که پیاده شوم، دیدم انگار استیل ما به مذاق اسب قهوه ای خوش آمده. ناغافل شروع کرد به دویدن! جیغ خفیفی کشیدم؛ اما دیدم فایده ندارد. حالا دیگر توجه همه به من جلب شده بود. همسر و آقای کاربلد دنبال اسب می دویدند تا مهارش کنند. اسب بی نوا شیطنتش گل کرده بود و مسیر کج می کرد. داد می زدند که محکم اسب را بگیر! خودت را ول نکن. پایت را قفل کن توی شکم اسب...


اگر نترسیده بودم خیلی لذت داشت. اسب با ریتم ثابتی می رفت. نسیم خنکی صورتم را می نواخت. بیشتر از افتادن نگران چادرم بودم! فقط موقع سوار شدن کمی چادرم را بالا گرفته بودم؛ اما بعدش کامل چادر را روی خودم پهن کردم طوری که خیلی توفیری با حجاب پیاده ام نداشت. حالا اسب داشت می دوید و باد می زد توی چادرم. کش چادر داشت شل می شد و من هی کش را جلوتر می آوردم. بعد می دیدم جناح راست چادر دارد به باد می رود فوری با دستم در هوا می قاپیدمش! آدم می خواهد اسب هم سوار شود با چادر، حداقل چادر آستین داری، ملی.. چیزی بپوشد نه این چادرهای معمولی که ذاتا مثل شنل هستند!


هر آن فکر می کردم الان است که با سر سقوط کنم! حالا سقوطش مهم نبود. زمین خاکی بود. فکر نعل و سم اسب به وحشتم می انداخت. دو دستی زین را گرفته بودم و روی اسب خم شده بودم. دیگر جیغ هم افاده ی آرامش نمی کرد! سعی می کردم تمرکز کنم و به حرف های آقای کاربلد عمل کنم.


اسب به آخر خط رسید. مثل یک اسب خوب ترمز کرد و ایستاد. اگر الان در آن شرایط بودم احتمالا افسارش را می کشیدم که ترمز کند؛ اما در آن شرایط هوش از کله ام پریده بود!

با سلام صلوات پیروزمندانه از اسب پیاده شدم! اسبی که مردها با هزار ترفند و حیله نتوانسته بودند راهش ببرند سواری جانانه ای به من داده بود! البته بعد از من بقیه واردتر شدند و حسابی تاختند؛ اما ... هرچه بگویم کم است. حس پرواز داشت.


اگر از اول مطمئن بودم بلایی سرم نمی آید بیشتر لذت می بردم. بعدش آقای کاربلد می گفت خوب خودم را محکم گرفته بودم. می گفت خانم ها معمولا از ترس خودشان را ول می کنند و پخش زمین می شوند.


تجربه ی اسب شیرین تر از تفنگ بود! فقط خاطره اش و فیلم و عکس برایم مانده نه دو هفته کبودی پای چشم. فقط حیف که با چادر می شود تیراندازی کرد ولی اسب سواری نه!

این دفعه هم ناپرهیزی کردم. دیگر من باشم و جمله ی «می گن ترسیدی ها» وسوسه ام نکند!