راه و ماه

زیر پوست زندگی متأهلی

راه و ماه

زیر پوست زندگی متأهلی

ما زنان متکبر

دیشب پدرم می گفت: عطیه! این جریان صحبت های کلهر را شنیدی؟ گفتم بله. گفت: نمی خوای چیزی تو وبلاگت بنویسی درباره اش؟


گفتم: اووف! خسته شدم دیگه! چقدر در موضع ضعف؟ یعنی باید روز و شب اخبار را رصد کنم که کی چی گفته بعد بیایم نقد و حاشیه بزنم؟ خیلی هم تیریپ روشنفکرانه و منتقدانه بیایم و انگار که فقط خودم فهمیدم حرفش مورد دار بوده؟


یک روز سکینه آشتیانی را با چادر می آورند، یک روز کاریکاتور می کشند، یک روز ویژه نامه می زنند، دقت کردید چقدر هم متنوع و با فاصله کار می شود؟ ما هم دور از جانمان عین چی! افتاده ایم در موضع انفعال. فقط منتظریم کسی به اعتقادات و باورهای ما توهین کند تا یقه اش را بچسبیم! آن هم نه یک نقد زیربنایی. فقط تخریب شخصیت و سیاست یک ارگان خاص و کذا و کذا.


یعنی به دلم مانده یک روز که هوا خوش و خرم بود و اختلاف و دعوایی به راه نبود بیاییم یک کار فرهنگی-مبنایی در مورد حجاب ارائه بدهیم. روزی که نه روز کشف حجاب باشد نه روز حجاب و عفاف نه روز زن. یک روز مثل همه ی روزهای سال. که بگوییم حجاب نه فصلی است نه انفعالی نه مناسبتی!


حالا یک نفر ندانسته یک حرفی زده. شما چرا اینقدر بزرگش می کنید؟ حکم حکومتی که نداده. فتوا که صادر نکرده. چرا قدر یک کارشناس مذهبی از مردم انتظار دارید خب؟


درست است که بی تفاوتی، بعضی ها را جری تر می کند؛ اما این واکنش های مقطعی هم راه حل نیست. هر وقت ما مقاله نوشتیم و بعضی ها از شدت درستی استدلال و صحت اعتقادات ما به تب و تاب افتادند؛ وقتش است که یک احسنت درست حسابی به خودمان بگوییم!


بعد هم مگر بنده ی خدا جناب کلهر چه حرف ناصوابی گفته؟ گفته چادر مشکی متکبرانه است. من که لذت بردم سیاهی چادرم زده به هدف! چادر مشکی متکبرانه است ...درست. این تکبر زن جلوی مرد نامحرم ممدوح است نه مذموم. پسندیده است نه ناپسند! فقط آقای کلهر یادشان رفته - ان شاالله- که حرفشان را تکمیل کنند. 


تکبرِ زن جلوی مرد نامحرم خیلی هم خوب است. خدا را شکر می کنم که همه پیام مشکی بودن چادر را می گیرند.

الحمدلله

No one is happy

As a rule, man is a fool
When it's hot, he wants it cool
When it's cool, he wants it hot
Always wanting what is not

سقوط یک فرشته

بنی آدم

بنی عادته

اسلام دین تعادل است

فعلا این ضعف مسخره، همه ی هوش و حواسم را برده. نه درسی نه کاری نه قرآنی. مدرسه که می رفتیم معلم از بچه هایی که مشق شان را یادشان رفته بود می پرسید: آخه تو نون خوردن یادت می ره که یادت رفته مشق بنویسی؟


راستش من نان خوردن یادم می رود! بارها شده - مخصوصا وقتی تنها هستم- ناهار خوردن یادم برود. صبحانه که اغلب. شام هم ارزشش را ندارد!

اصلا هیچ غذایی اینقدر سر شوقم نمی آورد. اشتها تعطیل.


حالا من که حسابی ازین ور بوم افتاده ام. اما روزهایی که مثل آدمیزاد اشتها داشتم همیشه از پرخوری و سنگین شدن بعد از غذا متنفر بودم. اینقدری غذا می خوردم که فقط احساس گرسنگی نکنم. 

حالا بِــِکِش عطیه خانوم! 

روزی که امروز است

یک روز بیدار می شوی می بینی همه ی سوژه های وبلاگت که تا دیروز داشتی توی ذهنت پر و بالش می دادی برایت مسخره شده.

می مانی توی کار دنیا.

حس می کنی مزخرف تر از وبلاگ نویسی آفریده نشده.


وبلاگت را ورق می زنی و خودت را ریشخند می کنی که ای بابا چقدر بیکار بودیم درباره دستکش ظرفشویی و نعنا خانوم همسایه نوشتیم!


این یک روز هم بالاخره تمام می شود و برمی گردی به شوق وبلاگ نوشتن سابقت.

خوبی وبلاگ این است که مشق شب نیست. مجبور نیستی هر روز سیاهش کنی. هر وقت دلت کشید هرچه خواست دل تنگت بنویس.


بله خب یک عذاب وجدان مزخرفی به جان آدم می افتد از ننوشتن؛ اما بیخیال. من اینقدرها بزرگ شده ام که خودم وبلاگم را مدیریت کنم نه وبلاگ مرا.


کسی هم که به کسی نیست شکر خدا. بعضی وقت ها فکری می شوم یک وصیت نامه در یادداشت های چرکنویسم ذخیره کنم؛ ولی خب اصلا امیدی ندارم که بعد از من منتشر شود! یعنی تا این حد اینترنتِ مثلا دهکده ی جهانی، سلول انفرادی شده.

نگهبان! می شود این دریچه را باز کنید؟ نور می خواهم...