روز به روز بیشتر باورم می شود که نوشته های ما در اینترنت خوانده نمی شود بلکه اسکن می شود !
همین مطلب قبلم مثلا. بعضی نظرات را که می خواندم می گفتم خدایا اگر واقعا اینقدر توهین آمیز نوشتم توبه می کنم! بعد برمیگشتم می دیدم دقیقا نقیض انتقادی که بهم شده را داخل متن نوشته بودم.
حالا کاش فقط همین اسکن بود. هرکس دنبال هر سوتی که باشد در اسکن متون نشانه ای از همان را پیدا می کند بعد خودش پر و بالش می دهد!
نوشته ها که هیچ؛ آدم ها هم اینجا اسکن می شوند. یک نگاهی به سرتاپایت می اندازند و ساده رد می شوند؛ اما توی دلشان قضاوت هاست که روحت هم خبر ندارد.
اهل درد دل کردن و شکوه و ناله از اینترنت نیستم که واویلا چقدر بی وفا است و به هیچ کس رحم نمی کند و دار التهمت است! معتقدم از هر جایی - و هرکسی- باید اندازه ی خودش انتظار داشت. اینترنت اختراع نشده که تنهایی های ما را پر کند که روابط ما را حسنه کند.
اما باور کنیم که پشت این اسم و وبلاگ و آیدی آدم حی و زنده ای وجود دارد که نفس می کشد، راه می رود، برای خودش شخصیتی دارد، عقایدی دارد و برای عقایدش هم دلایلی.
می شود از کنار خیلی از آدم ها رد نشد؛ اما اگر رد شدی اسکن نکن؛ خوب نگاه کن!
این دو شب توفیق داشتیم که در مراسم شب قدر مسجد دانشگاه شیراز شرکت کنیم. مسجد دانشگاه در سال های اخیر برنامه های سخنرانی و مداحی اش خیلی بهتر شده و در نتیجه سال به سال استقبال از آن بیشتر می شود.
این سال ها خیلی بیشتر می بینیم که خانم های غیرمحجبه هم در این مراسم ها شرکت کنند. نمی خواهم با بیرون بودن یک تار مو برچسب بزنم؛ فکر کنم هرکسی مانتوی تنگ و کوتاه و پای بی جوراب و موهای طاق شده زیر یک شال به غایت شُل و آرایش را از مصادیق بدحجابی بداند!
این شب ها دیدم که درصد زیادی از ازین خانم های بدحجاب مثل بقیه در مراسم شب قدر شرکت کردند، هیچ اجباری برای ورود با چادر نبود. هیچ کس هم بهشان تذکر نمی دهد. مثل بقیه دعا خواندند، اشک ریختند، قرآن به سر گرفتند. به حال خیلی شان حتی غبطه خوردم که چه با سوز و گداز فرازهای جوشن را می خواندند.
باور کنید خسیس نیستیم. خدای ما خدای آنها هم هست. جای خدا هم ننشستیم که بگوییم دعای بدحجاب ها مستجاب نمی شود. خدا اینقدر بزرگ و کریم است که خیر و رحمتش به همه می رسد؛ اما حرف من این است که قدیم ترها مسجد حرمت داشت؛ امام زاده حرمت داشت.
حتی مای چادری به حرمت مکان های مقدس چادرمان را سفت تر می گرفتیم. اینها دورویی نیست؛ احترام است.
احترام به صاحبخانه است. که بگوییم ببین من - حداقل همین امشب- آنطور که دوست داری لباس پوشیدم بیا و خوبی کن این لیست حاجت های من را برآورده کن!
اما حالا... تفاوت چندانی بین پوشش خرید و تفریح بعضی ها با لباس شب احیا نمی بینی!
من نمی دانم این قشر واقعا معتقدند که حجاب از واجبات اسلام نیست یا اینکه خدا حالا یک چیزی گفته؛ کسی به خاطر یک - و حتی بیشتر- تار مو جهنم نمی رود؟ یا چی؟
خدا خودش جای حق نشسته. دلم به حال اینها می سوزد که از خواب و آسایششان می زنند. ساعت ها اشک می ریزند و مناجات می کنند؛ اما نه در لباس بندگی خدا.
باور کن به جایی بر نمیخورد اگر یک شب آن شال مبارکت را کمی جلوتر بیاوری! صاحبخانه احترام دارد. قدیم ها که داشت!

* عکس: مسجد دانشگاه شیراز با آن معماری دلنشین اش
داشتیم دعای جوشن کبیر می خواندیم که مادرم اشاره کرد آنجا را ببین. معلم قرآن دبستانم به همراه دخترش آمده بود مراسم. ذوق کردم از دیدنش. جابجا شدم تا بهتر ببینمشان. البته جلو نرفتم سلام کنم ولی زیر نظر داشتمش که کجا می نشیند.
خانم خیلی مهربانی بود. البته سفیدی چهره اش هم، مهربانی و نورانیتش را برایمان مضاعف می کرد.
بین همه ی این سه چهار سالی که با این خانم درس قرآن می خواندیم، همه ی خاطرات تلخ و شیرین، روزهایی که به منزلشان می رفتم تا خصوصی با من قرآن کار کنند یادم به یک خاطره افتاد. کلاس پنجم که بودم روزی من را کنار کشید و گفت: عطیه! اجازه می دهی امسال طاهره به جای تو به مسابقات قرآن برود؟ طاهره تازه به این مدرسه آمده؛ ولی تو سال های بعد هم فرصت شرکت در مسابقات را داری.
با اینکه ملاک، آزمونی بود که در سطح مدرسه برگزار می کردند و می دانستم که وضعیت من از طاهره مناسب تر است؛ اما حالا همچین درخواستی از من شد.
چه می توانستم بگویم به معلمی که حقوق زیادی گردنم داشت؟ زل زده بود توی چشمانم و منتظر جواب بود. با اینکه ته دلم راضی نبودم گفتم اشکالی ندارد. امسال طاهره به جای من.
امشب یک آن با دیدن معلم قرآن و دخترش یاد آن خاطره افتادم؛ حتی ارتباط خانوادگی که بعدا با خانواده معلم قرآن داشتیم، ترشی گل کلم بسیار خوشمزه ای که درست کرده بود و سال ها خاطره همه به کنار رفتند و من فقط یاد آن لحظه ی دلگیر افتادم.
حساب و کتاب سخت است. یعنی چند نفر هستند که با حرف یا عمل نابجایی دلشان را شکسته ام؟ حقشان را ضایع کرده ام؟
چند نفر با دیدن من یاد دل شکسته ای می افتند که حتی روحم هم خبر ندارد؟
من آن روز به معلم قرآن گفتم راضی هستم؛ ولی نبودم. نمی دانم این حرفم دروغ حساب می شد یا نه؛ ولی برای خودم می ترسم از دل هایی که شکستند و هیچ وقت نفهمیدم!
دیگر هیچ وقت برنمیگردم به معلم قرآن بگویم به خاطر 15-14 سال پیش از تو ناراحت هستم! هیچ وقت فرصتش را ندارد که از من حلالیت بخواهد. این راز برای همیشه بین ما مسکوت می ماند. یک در میان در مورد معلم فکر می کنم و ربطش می دهم به خودم و آدم های فرضی ناراضی از من.
فکر می کنم فقط خدا می تواند این غائله را ختم کند.
خدایا! مرا برای تمام بدی های دانسته و ندانسته ام ببخشا.