راه و ماه

زیر پوست زندگی متأهلی

راه و ماه

زیر پوست زندگی متأهلی

این بار شکل در زدنم را عوض کنم؟

از روزی که آن زن گدا مثل آشناها زنگ در خانه مان را دوتایی زد و ما خیال کردیم که پدرم آمده و پریدیم دم در... از آن روز یقینم بیشتر شد که زنگ های دوبله و بلکه بیشتر هیچ چیزی را ثابت نمی کند!

پای سیستم بودم که همسرم زنگ زد. یک، دو، سه، چهار... همیشه می شمارم. تا هفت هشت تا را هم شمرده ام. در ساختمان را می شود به حساب آشنا بودن باز کرد؛ اما برای گشودن درِب واحدمان حتما باید از چشمی نگاه کنم. هزار تا زنگ هم که بزند!

هیچ وقت یاد ندارم بیش از یک بار زنگ در را فشرده باشم؛ مگر با چند دقیقه فاصله.

هنوز هم نمی توانم بدون در زدن وارد کلاس شوم و بدون بالا بردن انگشت اشاره و رخصت طلبیدن از استاد بیرون بروم.

بارها پیش آمده که سر سفره نشسته ایم و من پرسیدم که آیا این لیوان من است؟ می شود آن بشقاب را بردارم؟ اجازه دارم نگاهی به کتابت بیندازم؟ اشکالی ندارد اگر با موبایلت تماس بگیرم؟


با خانواده و دوستان و زندگی تعارف ندارم. غیر ازین نمی توانم باشم. تا حالا هم دلیلی ندیده ام که قانع شوم خودم را عوض کنم. سعی می کنم حد نگه دارم. البته این ها حدود ساده ی زندگی هستند. به حدود و حقوق اساسی که می رسم پایم می لنگد!


قطره قطره نازل شدم

حسرت می خورم قطره قطره باران ِ نیامده را که می شد زیر چترش قدم زد، از کنار ماشین هایی که با سرعت، چاله ی آب را فواره ی گِل آلود می کنند کنار نکشید و به آدم هایی که دنبال سرپناه و چتر و کلاهند خندید.

دلم، دل ِ بخار شده ی اَبر بالای سرت... باران می خواهد.

ببار بر من

خاصیت ماده

 به منبع لایتناهی که وصل نباشی

بالاخره یک روز تمام می شوی

...

باید بیشتر قرآن بخوانم.

گاه ِ قدم

نگاهی به چپ و راست کوچه می اندازم. خلوت است. می شود با همسرِ روحانی قدم زد و عینک آفتابی به چشم داشت. مسیر حرکتمان دقیقا رو به خورشید بود و نورش به شدت آزاردهنده.

به خیایان که می رسیم توصیه می شوم به برداشتن عینک. روسری ام را جلوتر می کشم که نقاب چشمانم شود. چادرم را سفت و سخت چسبیده ام و با حفظ فاصله ی قانونی، کمی عقب تر از همسر راه می روم. انگار که غریبه باشیم و نباشیم! نگاه مردم اینقدر خیره و سنگین است که حتی می ترسم برای رد شدن از خیابان گوشه ی عبای همسر را بگیرم.


هر دو گامی که برمیداشتم باید یک قدم می جهیدم تا فاصله مان حفظ شود. همانطور که سر به جلو داشت و سینه سپر، گفت: خب یه کم تندتر راه بیا.

- نمی تونم تندتر ازین بیام

- چرا؟

- خب من باید بدوم تا بهت برسم. راه رفتنم تندتر ازین نیست.

- مگه مشکلی داری؟

- نه

- پس چرا تندتر نمیای؟ دیر شد.

- ای بابا! اصلا دوست ندارم تند راه بیام.

- آها! خب زودتر می گفتی. که دوست نداری.


حالا بیا و توجیه کن که هر دو گام من یک گام توست و با احتساب سرعت قدم ها که من همیشه کُند و با آرامش بوده ام و دلم می خواهد از راه رفتنم لذت ببرم و همسر انگار که همیشه ی خدا یک هدف فرضی را یک متری اش تصور می کند و قدم زدنش هم دویدن است... بیا و توجیه کن این فاصله ی رو به تزاید را. 

چه خوب است که پس ِ دوست داشتن دلیل دیگری لازم نیست!

همان برون تراوَد

ازدواج

کوره ی آدم سوزی است.

برخی الماس می شوند

برخی خاکستر.