راه و ماه

زیر پوست زندگی متأهلی

راه و ماه

زیر پوست زندگی متأهلی

تصویر هست... صدا داری؟!

راست گفته اند که تلویزیون رسانه ای یک سویه هست. صبح تا شب دارد یک ریز حرف می زند اما کَر است!

این همه اقشار مختلف با سطح اقتصادی، اجتماعی و اعتقادی مختلف از هزار دَر بهش می توپند اصلا به روی مبارکش نمی آورد!

صبح که تلویزیون را روشن می کنیم باز همان آش است و همان کاسه.


یعنی صد رحمت به همین اینترنت. هر صد صفحه ای که می خوانی می توانی امید داشته باشی دست کم یک صفحه مطلبت خوانده شود!

واقعا مانده ام چطور آقای صدا و سیما یک تنه جلوی همه ی این انتقادات ایستاده؟ 



دستاورد اعتکاف!

اولین و تنها باری که اعتکاف رفتم سال 83 بود. دیگر هیچ وقت قسمت نشد. راستش خودم هم از ته دل دعا نمی کردم که قسمتم بشود. من توی عبادات خیلی سخت گیرم. به مادرم رفتم. ( شیرازی های می گویند به مادرم بُردم) 


سخت گیریش برای خودم هست. می گویم حالا خیلی نمازهایت را اول وقت می خوانی که حالا بخواهی معتکف هم بشوی؟ زحمت بکش دو روز غیبت نکن بعد پایت را داخل مسجد بگذار. اصلا چطور رویت می شود اعمال أم داوود را به جا بیاوری در حالیکه اینقدر از قرآن دور افتادی؟ روز و شب دارم خودم را ملامت می کنم.


 البته از یک حدی که بگذرد جلویش را می گیرم. یعنی می دانم ارتباط انسان و دعا دو سویه هست. دل انسان که آماده باشد سمت دعا می رود. ولی نمی شود تا ابد منتظر اعلام آمادگی دل بود. یک جایی باید جلویش را گرفت. یک جایی آدم باید خودش را بدهد دست واژه های دعا؛ انگار کند بزرگتری دارد حرف های خوب بهش تلقین می کند. بعد همین تلقین کم کم آماده اش می کند، آدمش می کند.


سال 83 با رضوان هماهنگ کردیم و رفتیم اعتکاف. آن موقع رضوان برایم مثل مامان بود. من دبیرستانی بودم و او دانشجو. ازینکه بخواهم سه روز بروم توی مسجد زندگی کنم می ترسیدم. اعتمادم به رضوان بود. خداییش برایم مادری هم کرد! زودتر رفته بود جا گرفته بود. غذا می گرفت. 

آن سال ها نه طلبه بودم نه خوشم می آمد طلبه بشوم. ازینکه توی یک مسجد با یک مشت حزب اللهی هم محبوس بمانم وحشت داشتم. اعتکاف برای من به همین وحشتناکی بود که نوشتم؛ اما دوست داشتم تجربه اش کنم. استاد خبرنگاری مان توی کلاس های باشگاه خبرنگاران گفته بود یک خبرنگار خوب باید با مردم بجوشد، حرفشان را بشنود. 

عادت نداشتم روی زمین بخوابم، اینهمه آدم را یک جا ببینم یا مثل سربازها توی صف بایستم که عذا بگیرم. اعتکاف توانست پتک اول شکستن این عادت هایم باشد. یکی دو نمره از لوس بودنم کم کرد.


راستی آنجا نسرین هم با ما بود. او هم مجرد بود و دانشجو هنوز. حرف می زدیم. تعریف می کردیم. من با اینکه شیرازی هستم اما خیلی لهجه ندارم. چون مادرم شیرازی نیست. یادم هست چقدر کلماتی که بین نسرین و رضوان رد و بدل می شد برایم عجیب بود! نه تنها خیلی شیرازی سرم نمی شد بلکه خیلی هم با شیرازی ها دمخور نشده بودم انگار. خلاصه... شده بودم عین اینهایی که زبان مادری یادشان رفته. راه به راه می پرسیدم فلان کلمه که گفتید یعنی چی؟ بعد هر دو شان با دقت برایم توضیح می دادند. 

آخرش می دانید یادگاری آن سال اعتکافم چه بود؟

بعد از اعتکاف نسرین یک کتاب به من هدیه داد: «فرهنگ واژگان و اصطلاحات شیرازی»


* الان شک کردم که 83 بود یا 82.

طلسم کتاب

اتفاقات خوب زندگی وقتی سراغت می آید که انتظارش را نداری.


دو سالی می شود که - غیر از کتب درسی- نتوانستم هیچ کتابی به آخر برسانم. رمان، خاطره، طنز، شعر... هرچه بگویید دست گرفتم؛ اما فایده نمی کرد. چند صفحه از کتاب که می خواندم دلم را می زد و پرتش می کردم یک گوشه. دیگر از آن دختر کتابخوان خبری نبود.


 البته من هیچ وقت کتابخوار نبودم. زیاد می خواندم؛ ولی نمی توانم بگویم از همه بیشتر می خواندم. فقط یکی دو سال آخر دبیرستان و چند سال اول دانشگاه می توانستم ادعا کنم از اغلب همسن و سال هایم بیشتر خوانده ام. بیشتر از آنها نویسنده ها را می شناختم و اسم کتاب هاشان را حفظ بودم.


پارسال بود که فهمیدم کتاب نخواندنم طلسم شده. هرچه به این در و آن در می زدم تا جذاب ترین کتاب و گیراترین قلم را گیر بیاورم و طلسم را بشکنم موفق نمی شدم. دیگر موضوع کتاب برایم مهم نبود. از صفت کتاب نخوان شدنم بدم آمده بود.


اینترنت می آمدم. وبلاگ، مقاله، گودر همه را مثل مشق شب تند تند تمام می کردم؛ اما لای کتاب را که باز می کردم خمیازه ام می گرفت. مادر می گوید اینترنت آدم ها را بی اراده می کند. نمی فهمیدم چطور اراده درس خواندنم بیشتر شده؛ ولی کتاب غیر درسی... حرفش را نزن!


بیخیال. مگر همه مردم دنیا باید کتاب بخوانند؟ اینهمه بی سواد دارند در دنیا زندگی می کنند و خوشبخت هم هستند. اصلا مگر همه مردم همیشه یک جور می مانند؟ آدم ها لاغر می شوند، چاق می شوند، شکست می خورند، یتیم می شوند... وقتی مبارزه جواب نداد سعی می کنند با شرایط جدید کنار بیایند و فکر کنند که از اول دنیا همین طوری بوده.


حالا می توانستم فکر کنم که من ازلی کتاب نخوان بودم. خیلی هم خوشبختم. کتاب های زندگی من فقط درسی است و کتاب آشپزی و قرآن شاید. هیچ کس نباید درین دنیا از کتاب نخوان بودنش خجالت بکشد. نباید ازینکه نه تنها کتاب جدید امیرخانی را نخریده بلکه علاقه ای هم به خریدنش ندارد سر به زیر  شود. باید سرش را مثل مرد بالا بگیرد و بگوید امسال اینقدر کارهای مهمی داشته که نمایشگاه کتاب رفتن وقت تلف کردنش بوده. یادش برود سال های قبل چطور برای نمایشگاه سر و دست می شکست. با خانواده و دانشگاه و هرجا که می شد حتی دو بار نمایشگاه می آمد. کف دستش از سنگینی دسته پلاستیک های بند شده خط می افتاد و ذوق می کرد.

بیخیال. اینها گذشته ی شیرینی بود که رفت. تنها شیرینی زندگی که کتاب نیست که!


بعد یک روز... وقتی با شرایط جدید کنار آمدی، وقتی داری توی قفسه های کتابفروشی دنبال کتاب مورد نظرت برای هدیه به همسر می گردی یک رمان اسم آشنا ببینی. با بی تفاوتی برش داری و بروی پای صندوق حساب کنی. که بخواهی بگذاری کنار بقیه کتاب های خاک خورده برای روز مبادا. 


خانه که برگشتی و چند صفحه اول کتاب را خواندی یک چیزی از درون قلقلکت بدهد. کتاب را می بندی و می روی غذایت را هم بزنی. برمیگردی صفحه بعدش را هم بخوانی. انگار دکمه پخش یک فیلم را زده ای و دیگر نمی توانی متوقفش کنی. کتاب های قبلی را هرجا رها می کردم داستانش هم همانجا تمام می شد انگار. مهم نبود چه بلایی سر شخصیت ها می آید. اما این یکی را اگر رها کنم می ترسم داستان به پیش برود و من عقب بمانم. 

اینطوری وسط امتحانات ترم آخر، طلسم کتاب نخوانی می شکند و می نشینی پانصد صفحه بادبادک باز می خوانی.

انعکاس

تمام قرص ماه

وامدار

چشم خورشید است.

خسوف

امشب ماه

می گیرد

...

دلش از دوری خورشید