برای محرم و صفر، خانه و ساختمانمان را سیاه پوش کرده بودیم.
شب اول ربیع از همسرم خواستم پرچم های راهرو ورودی و نرده های حیاط را بردارد. دستش درست. پرچم عزا را برداشت. بی اجازه ی بقیه ساکنین زده بودیم. البته شکوه ای هم نبود. همه معتقد هستند شکر خدا. اما دلم نمی خواست حتی یک روز بیشتر از صفر بماند. به وقتش بود که زیبا بود.
پرچم توی خانه را ولی دست و دلمان نمی رود به کندن. با اینکه هر روز یک اشکال اعرابی جدید پیدا می کنیم، خیلی ناشیانه روی پرده ی شیری و بنفش توی سالن نصبش کرده ایم و خانه مان را حسینیه کرده؛ با اینکه همین هفته پیش داشتم خواهرشوهر بازی در می آوردم و به برادرم و خانومش خرده می گرفتم که چرا در و دیوار خانه تان پر از عکس شهدا و آیه و قرآن است؛ می گفتم گلی، بلبلی، رنگ و روحی...
اما دلم نمی رود به کندن پرچم
دلم حسینه شده.
حتما که آشنایی با نویسنده ی دوست داشتنی وبلاگ حسینیه دل هم بی تاثیر نبوده.
سلاااااااااام و نور
راستش را بخواهی ما نیز پرچم کوچکی زده بودیم توی اتاقمان...خیلی دلم وابسته اش شده بود. قالب حسینیه را مثل آن سفارش دادم...دلم می خواست همیشه بماند...چه توی اتاق...چه توی حسینیه...اما...نمی دانم چرا فکر می کنم هرچه هم که این پرچم ها و قالبها بیایند و بروند...ما توی دلهامان حسینیه ای داریم که همیشه عزادار است...و همین است که...
در ضمن ماهم از شما کم یاد نگرفتیم...به خصوص متانتی که توی وجودت داشتی...خیلی خیلی یادم داد خیلی چیزها را.
به امید دیدارهای بعدی!
سلام
قالب حسینیه که محشره. قالب و صوت و متن و نویسنده ش کاملا متناسب و برازنده.
شما لطف داری عزیز
مشتاق دیدارهای بعدی...
http://simsi.blogsky.com/





نیازمند به یک نویسنده هستم اگر مایلید عضو شوید در ادرس بالا ادرس ایمیل خود را ارسال کنید
با تشکر-عرفان
متاسفم!