امسال مادر تصمیم گرفته روضه هر ساله ی امام هادی اش را جای دیگری بگیرد. گشته و گشته یک مسجد قدیمی و باصفا پیدا کرده. ازین مسجدهایی که پاتوق شبانه پیرمرد پیرزن ها هست و با چشمشان هر شب حضور غیاب می کنند. از اینها که آدم دلش می خواهد برود توی حیاطش بنشیند و رفتار آدم های خیلی معمولی اش را فیلسوفانه نگاه کند. بعد خیلی زود نتیجه بگیرد دست های پینه بسته و صورت های آفتاب خورده خیلی بهتر از درس خوانده ها و جنتلمن ها روابط اجتماعی بلدند.
خیابانی که خانه پدرم اینها هست ازین خیابان هاست که سرش بالاشهر است و آخرش پایین شهر. یک هو بافت خانه ها، مغازه ها، لباس مردمان و همه چیز آخر خیابان عوض می شود. ازین بقالی های همه چیز فروشی دارد. عصرها بچه ها از خانه بیرون می زنند. پیرترها دم در می نشینند و گپ می زنند. حتی یک قسمت آخر خیابان از روی نهر کوچکی رد می شود.
مادر رفته این مسجد را پیدا کرده. خوشحال و شادان آمده به من می گوید: یه مسجدی پیدا کردم اینقد باصفا هست که نگو. همه مردمش داهاتی. خیلی خوبن...
امروز عصر با پدر رفتند کیک و آبمیوه خریدند و توی یخچال جاسازی کردند. الان من هم دارم آماده می شوم که همراهشان بروم مسجد.
خسته شدیم ازین بالا شهری های پر فیس و افاده ی شکم سیر. که انگار نذر آدم نذر نمی شود حتی اگر یک پرس چلو کباب جلوشان بگذاری. ولی امشب مطمئنم... با همین یک کیک و آبمیوه ی ساده چقدر دل های صاف و خدایی دعا می کنند.
سلام
!!(دچار تهوم نشید خودم جنوب شهریم)
فکر نکنم این چشم دیدن بالا شهری ها خوب باشه
نذر امام ها به این که بالا داده شه یا پایین نیست به یه دل ...
28384
بابا کلی ما منتظر بودیم.به مامانم گفته بودم حتما به من بگو.کلی برنامه داشتیم واسه امام هادی.
همینکه یاد امام هادی بودی ایشالا که قبوله.